تبليغاتX
من مت هستم

من مت هستم

I miss my weblog

Will be updated soon ....



+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 

In all affairs, it's a healthy thing now and then to hang a question mark on the things you have long taken for granted


Bertrand Russell



+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 

آشغال

توی آزمایشگاه نشستم و دارم داده های لازم برای جلسه امروز را آماده می کنم. یه پسری در را باز می کنه و میاد تو . دستش یه قوطی خالیه آب میوه هست. می پرسه : شما اینجا سطل آشغال دارین ؟ نزدیک میز من پشت دیوار  یه سطل آشغال هست . نشونش می دم. میاد که آشغالشو بندازه توش. تا چشمش به سطل می افته میگه : این که مخصوص کاغذ هست . تشکر می کنه و میره تا دنبال یه سطل آشغال دیگه بگرده . به سطل آشعال نگاه می کنم . من همیشه آشغالهامو از هر نوعی که باشن توی همین سطل میندازم با این که روش نوشته مخصوص کاغذ ...  
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 

به پایان آمد این دفتر            حکایت همچنان باقیست ....
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 

اگه یه روز بری سفر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود


ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود             وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود


من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او           گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود



گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون         پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود



محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان             کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود



او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان        دیگر مپرس از من نشان،کز دل نشانم می‌رود



برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم          چون مجمری پرآتشم کز سر، دُخانم می‌رود



با آن همه بیداد او ،وین عهد بی‌بنیاد او                در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود



بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین            کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود



شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم        وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود



گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل                وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود



صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من                گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود



در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن             من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم  می‌رود



سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا            طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

 

سعدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 

مسیح باز مصلوب

سرانجام مانولیوس پرسید:

-پدر چگونه می توان خدا را دوست داشت؟

-با دوست داشتن انسان ها فرزندم.

-انسان ها را چگونه می توان دوست داشت؟

-با مبارزه برای کشاندنشان به راه راست.

-راه راست کدام است؟

-راهی که رو به بالا دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 

یه تجربه جالب

 

یکشنبه با پت جان رفتیم اسکی. اینجا تقریبا همه از بچگی اسکی یاد می گیرن و جزو ورزشهای محبوبشون هست. طبق معمول اندرو ( رئیس گروه) ایمیل زد و ما هم که خیلی دلمون می خواست که اسکی یاد بگیریم زودی ثبت نام کردیم تا جا بهمون برسه. سیستم گروه اندرو اینه که هر از چند گاهی که اوضاع جوی مساعد باشه یه برنامه می ذاره. برنامه ها معمولا سبک و در سطح ابتدایی هستن. توی تابستون برنامه های گلگشتی و توی زمستون برنامه های اسکی و snowshoeing . اندرو در این زمینه خیلی تجربه داره و از اون حایی که خودش اینجا به دنیا اومده و بزرگ شده اطلاعاتی در مورد شهر و اطرافش داره که از کمتر کسی می تونی بشنوی.

اگه برنامه به تجهیزات خاصی نیاز داشته باشه اندرو اونها را برای اعضای گروه با قیمت مناسبی کرایه می کنه. توی برنامه ها هزینه اسکی از بقیه بیشتره . اینجا معمولا همه خودشون لوازم اسکی را دارن چون اینها برخلاف ما برای تفریح کردن خیلی هزینه می کنن . برای رفت و آمد هم هر کدوم از اعضا که ماشین داشته باشه جند نفری را با خودش می بره و همه پول بنزین را بین خودشون تقسیم می کنند.

خلاصه رفتیم پیست و اندرو آموزشهای اولیه را بهمون داد. کفش اسکی را به پا کردیم و چوب اسکی رو زدیم بهش. اما خوب از قدیم گفتن که پا تو هر کفشی نکنین!!! چوب اسکی به پا کردن همانا و لیز خوردن و زمین خوردن همانا.

دردسرتون ندم تا شب من که کلا وقتم به زمین خوردن و لعن و نفرین فرستادن به خودم و به چوبهای لیز اسکی گذشت. پت هم وضع مشابهی داشت با این تفاوت که دیگه آخر وقت یه حرکاتی شبیه اسکی از خودش نشون می داد که دلگرم کننده بود. :)

با همه اینها و با همه دردها و کبودیهاش به من خوش گذشت و اگه بازم فرصت پیش بیاد حتما میرم.  احساس می کنم از بین ورزشهایی که تا حالا کردم  اسکی عضله های بیشتری را درگیر می کنه چون دو سه روزه که نقطه به نقطه بدنم درد می کنه و به قول پت مثل خرچنگ لنگ راه می رم :)

دلم می خواست که چند تا عکس هم بذارم اما متاسفانه چون خودم دوربین نداشتم باید منتظره بقیه باشم تا بهم عکس بدن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 

خودتون قضاوت کنید!

من که می دونم این پت جون تا یه خرس پشمالوی گنده برای خودش نخره دست بردار نیست!! آخی نگاه کنین با چه ذوقی خرسه رو بغل کرده :)

این عکس در فروشگاه" وال مارت " گرفته شده. وال مارت یک فروشگاه زنجیره ای ایه که نسبت به بقیه جاها قیمتهای بهتری داره . البته بیشتر به درد خرید لوازم خونه می خوره. ما هم تقریبا هفته ای یه بار به اینجا سر می زنیم.

اینجا اولین جایی بود که در بدو ورود بچه های قدیمی بهمون معرفی کردن. رسم خوبی که اینجا هست اینه که بچه های قدیمی تر سعی می کنن که یه تور برای بچه هایی که تازه اومدن بذارن و اونا را با مراکز خرید آشنا کنن . ما که در همون هفته اول تفریبا به هر سوراخی یه سرکی کشیده بودیم و خیلی زود با راهنمایی های بچه ها راه افتادیم. البته بعضی ریزه کاریها رو کم کم و با تجربه کردن یاد گرفتیم . به نظرم درست خرید کردن اینجا یه هنر بزرگه . این که توی فرهنگ مصرف گرای اینجا غرق نشی و سعی کنی هر چیز رو به اندازه نیازت و از جای مناسبش بخری.

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 

Persian keyboard needed!!

I need persian keyboard. help meeeeeeee pleaseee
:((

These are some photos from pat & mat's last adventure. This was the first time we went snowshoeing. It was really a great time. I hope I can learn to ski in near future

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط مهتاب  |